امشب دیگر برای تو می نویسم...
آری تو، باز هم تو، فقط تو... برای تو که آبی ترین آبی ها هستی. کلامم تلخ است، روزگار و قلمم تلخ تر، هر چه در این دفتر نوشتم ، مشق درد بود اما نوبت به تو که رسید شیرین شیرین شد.
اصلا تو یک معمای همیشه تازه و شیرینی، ناشناخته و دوست داشتنی، مثل عشق، مثل درخت ، پس خوشا به حال من که باز امشب از تو و برای تو می نویسم.
من امشب پر از حرفهای تازه ام، پر از شوق با تو بودن. اما نمی دانم باز از کجا شروع کنم ، زیرا تو آنقدر خوبی که بی تعارف ، می ترسم چیزی را فراموش کنم . پس بی تکلف از یک جایی آغاز می کنم و دلم را در حضور تو می تکانم که بدانی تنها تو در آنجا مستاجری و تنها تو زیر قولنامه اش را امضاء کرده ای و آنجا ساکنی. پس تو آئینه گردان دلم هستی که همیشه سرحال و دل زنده ام و هوای دل دلک بازی دارم. من این دلم را برای همیشه به تو می بخشم. به تو که آئینه دار دلم بودی و می خواستی همیشه آنجا نور باران باشد. با رقص نورش می رقصیدی و با سوسوی فانوسش برای دلت عزا می گرفتی.

برای تو می نويسم. برای تو كه با طوفانی آمدی و ...
با آنكه شبهای طوفانی ام زياد بودند و لی آنشب طوفان برايم چيز ديگری بود ..
طوفان زير و رويم كرد. مرا شست، پاكم كرد.
بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم.
احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن قشنگ بود...
نميدانی چه حس قشنگيست با بالهایی كه مال خودت نيست پرواز كنی، بپری، بالا بروی.
تاابرها، ستاره ها و...
آن روزها فكر ميكردم حالا ديگر تمام دنيا برای من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشد.
تو بال پرواز من بودی و من با تو پريدن را تجربه كردم.
چه شبهای قشنگی بود... ولی چقدر كوتاه بود.
برای اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود.
طوفان شد، بارانی شدم. اما نبودی ... جای خاليت را حس ميكردم.
به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله ای را كه بارها بر زبان ميراندی: گاهی ازانتظار خسته ميشوم...
اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام.
ميخواهم بروم. كجا؟! نميدانم.
شايد همان جاده بی انتهایی كه هميشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا داشتيم.
جاده ای كه مقصدی ندارد.
فقط می روی، می روی، می روی..
رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است.
ميدانی چرا؟ چون اميد داری شايد در انتهای آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد
. صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام.
می خواهم با تو گرم شوم، آب شوم.
كاش ميدانستی چقدر " دلم برايت تنگ است..!!!













و در زندگي ما لحظه هايي هست




زیر خاکستر ذهن