تبليغاتX
 ๑۩۞۩๑عاشق تنها๑۩۞۩๑

نمیگم........

 

دلم برات خیلی تنگ شده

 

 

نمیگم که رو زمین عاشقترینم

 

نمیگم برای تو من بهترینم

 

 نمیگم که ثروت دنیا رو دارم 

 

 نمیگم که قدرت خدا رو دارم  

 

نمیگم که خورشید و ماه برات میارم

 

نمیگم که ستاره تو شبات میارم

  

نمیگم که قصری از طلا می سازم

 

نمیگم که پلی از لاله ها می سازم  

 

نمیگم با بودنم غم دیگه مرده 

 

نمیگم خدا تو رو به من سپرده

       

من میگم معنی عشق من تو هستی

 

من میگم تنها امید من تو هستی  

 

من میگم یه قلب پاک و ساده دارم

 

من میگم برای تو هر چی که دارم  

 

من میگم مهر و وفا برات میارم

 

من میگم تا جون دارم برات می سازم

 

من میگم با جون و دل برات می سازم

 

من میگم غم اگه داری با تو هستم 

 

من میگم تنها با عشقت زنده هستم

 


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 22:36 موضوع | لینک ثابت


امشب فقط .................

 

 

 عیدتون مبارک       

 

امشب دیگر برای تو می نویسم...

آری تو، باز هم تو، فقط تو... برای تو که آبی ترین آبی ها هستی. کلامم تلخ است، روزگار و قلمم تلخ تر، هر چه در این دفتر نوشتم ، مشق درد بود اما نوبت به تو که رسید شیرین شیرین شد.

اصلا تو یک معمای همیشه تازه و شیرینی، ناشناخته و دوست داشتنی، مثل عشق، مثل درخت ، پس خوشا به حال من که باز امشب از تو و برای تو می نویسم.

من امشب پر از حرفهای تازه ام، پر از شوق با تو بودن. اما نمی دانم باز از کجا شروع کنم ، زیرا تو آنقدر خوبی که بی تعارف ، می ترسم چیزی را فراموش کنم . پس بی تکلف از یک جایی آغاز می کنم و دلم را در حضور تو می تکانم که بدانی تنها تو در آنجا مستاجری و تنها تو زیر قولنامه اش را امضاء کرده ای و آنجا ساکنی. پس تو آئینه گردان دلم هستی که همیشه سرحال و دل زنده ام و هوای دل دلک بازی دارم. من این دلم را برای همیشه به تو می بخشم. به تو که آئینه دار دلم بودی و می خواستی همیشه آنجا نور باران باشد. با رقص نورش              می رقصیدی و با سوسوی فانوسش برای دلت عزا می گرفتی.

 

 

 

Marry Me - 29برای تو می نويسم. برای تو كه با طوفانی آمدی و ...Marry Me - 29

با آنكه شبهای طوفانی ام زياد بودند و لی آنشب طوفان برايم چيز ديگری بود ..

طوفان زير و رويم كرد.    مرا شست، پاكم كرد.

بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم.

احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن قشنگ بود...

نميدانی چه حس قشنگيست با بالهایی كه مال خودت نيست پرواز كنی، بپری، بالا بروی.

تاابرها، ستاره ها و...

آن روزها فكر ميكردم حالا ديگر تمام دنيا برای من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشد.

تو بال پرواز من بودی و من با تو پريدن را تجربه كردم.

چه شبهای قشنگی بود... ولی چقدر كوتاه بود.

برای اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود.

طوفان شد، بارانی شدم. اما نبودی ... جای خاليت را حس ميكردم.

به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله ای را كه بارها بر زبان ميراندی: گاهی ازانتظار خسته ميشوم...

اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام.

ميخواهم بروم. كجا؟! نميدانم.

شايد همان جاده بی انتهایی كه هميشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا داشتيم.

جاده ای كه مقصدی ندارد.

فقط می روی، می روی، می روی..

رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است.

ميدانی چرا؟ چون اميد داری شايد در انتهای آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد

. صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام.

می خواهم با تو گرم شوم، آب شوم.

كاش ميدانستی چقدر " دلم برايت تنگ است..!!!

من موندم و خاطره ها


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت


چی بگم که خیلی تنهام...

چی بگم که خیلی تنهام

میدونی یاری ندارم

چی بگم که غیر غصه دیگه دلداری ندارم

هیچکسی پا نمیذاره به سراچه خیالم

هیچکسی نداد جواب ، این سوال بی جوابم

هر کی اومد دو سه روزی ، از دلم بازیچه ای ساخت

دلمم مثل عروسک ، ساده بود دل به دلش داد

گله و گلایه ای نیست ، بی وفایی رسم عشق

عاشقا تنها می مونن ، تنهایی مرام عشق

نظر يادت نره

تنها با گلها....

گویم غمها را.................

چه کسی داند ...ز غم هستی ....

چه به دل دارم

.

کاش تنهایی را پشت دیوار شب جا می گذاشتم...

کاش تنهایی، شبها تنهایم می گذاشت...

 صدای آمدنت سکوت را می شکست و مرا تازه می کرد، من باز متولد خواهم شد...

لیلی ای بی مجنون...

کاش دستانت دستانم را می شناخت تا چنین غریبانه پی مرهم نمی گشتم مرهمی برای زخمهای کهنه رازهای قلبم...

 رازهایی که با من، در من متولد می شوند...

عشقی که پیدا و پنهان است در من...

رازهایی که با کسی نمی گویم جز مجنونی که برای لیلی بیابم...

تنهایی، مرا در چشمانم می شکند حتی او در برابر من ایستاده و معشوقش را در آغوش کشیده...

کاش آغوشت مرا می خواست...

کاش تنها نبودم...


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 22:39 موضوع | لینک ثابت


جملاتی.....

جملاتی دیگر

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است "ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو ! " ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود ...

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز ...


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت


عنوان ندارد...

آشناي غم تنهايي من

 

داغ دستان مرا باور کن

 

که براي تو چنين مي سوزد

 

روح لغزنده شبهاي مرا باور کن

 

که به ياد تو چنين مي شورد

 

طپش قلب مرا باور کن

 

که به نام تو چنين مي کوبد

 

نازنين باور تنهايي من

 

شعله قلب مرا باور کن

 

رقص آتش شدن و بودن را

 

تو بيا قاصدک بوته آرام خيال

 

در ميان غم وغوغاي وصال

 

مرگ مرداب مرا باور کن

 

قصه عاشق صادق شدن ساحل را

 

اي که فقدان تو عصيان من است

 

غم تنهايي تو مرگ من است

 

حاصل عمر تو بر جان من است

 

نازنين عمر مرا باور کن

 

چرا تو جلوه ساز اين 

بهار من نمي شوي 

چه بوده آن گناه من  

 كه يار من نمي شوي 

بهار من گذشته شايد

شكوفه جمال تو  

شكفته در خيال من  

چرا نمي كني نظر

به زردي جمال من 

بهار من گذشته شايد

تو را چه حاجت ؟    نشانه من ؟   

تو يي كه پا نمي نهي به خانه من

 چه بهتر آنكه نشنوي ترانه من

نه قاصدي كه از من آرد

گهي به سوي تو سلامي  

 نه رهگذاري  از تو آرد

 گهي براي من پيامي 

بهار من گذشته شايد

  ولي تو بي غم از غم شبانه من

  چو نشنوي  زبان عاشقانه من

خدا تو را از من نگيرد 

نديدم از تو گرچه خيري  

به ياد عمر رفته گريم    

كنون كه شمع بزم غيري 

بهار من گذشته شايد

غمت چو کوهی ٫ به شانه من

ولی تو بی غم از غم شبانه من

چو نشنوي  زبان عاشقانه من

خدا تو را از من نگيرد 

نديدم از تو گرچه خيري  

 به ياد عمر رفته گريم

کنون که شمع بزم غیری

بهارمن گذشته شاید.


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 22:31 موضوع | لینک ثابت


امشب در ........

 

امشب در خلوت تنهایی ام آهسته آهسته بی تو گریستم  


کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند     

        
تا بدانی که بی تو چه می کشم...
     

                                
 کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو  

                   
رودی از اشک به راه انداخته ام
   

                                  
و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من
 


به تو این پیغام را می رساند که  

                                    
امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته
  

                             
    در حال فروریختن است

تصوير چشمان تو را در رويا ها كشيدم

 باغ گلي از جنس مریم ها كشيدم

 تو گم شدي در جاده هاي ساكت و دور

 من هم به دنبال نفس هايت دويدم هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...!

شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...!

و تو... هيچ وقت او را نديده اي !

تو اگه پائيز زردي واسه من بهار سبزي...

تو اگه هواي سردي واسه من هميشه گرمي...

تو اگه ابر سياهي واسه من ابر بهاري...

تو اگه دشت گناهي واسه من يه بي گناهي...

تو اگه غرق نيازي واسه من يه بي نيازي...

تو اگه رفيق راهي واسه من يه تکيه گاهي...

دلم از غروب خورشید می گیرد چه کنم ؟

دلم از بازی آفتاب با پنجه های روستاییان میگیرد چه کنم ؟

دلم از شکستن یک قلب میگیرد

دلم از پرواز شاپرک میگیرد

دلم از بهانه های رفتن می گیرد

دلم از صدای باران می گیرد

دلم از سردی باد میگیرد

دلم از همه چیزی میگیرد

دلم با قبرستان است

قبرستان تکیه گاه من است

خواهم خفت

        اما با امید

                   با عشق

                           با ایمان

 


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت


حتمآ...

حتما برات پيش اومده

      وقتي داري به آسمون نگا ميكني

     يكي ازت بپرسه

      دوست داري كدوم ستاره 

      ستاره تو باشه ؟

  اكثره آدما ميگن

   اون پر نورترين ستاره

   ولي يادت باشه

  اوني كه از همه پر نورتره

  علاوه بر تو چشم

  خيلي هاي ديگه هم دنبالشه

  به ستاره اي خيره شو

  كه اگه كم نوره

حداقل خيالت راحته كه

فقط چشم خودت دنبالشه

                              

 زندگی عشق است

.عشق افسانه نیست.

 

انکه عشق را افرید دیوانه نیست

 

عشق ان نیست که کنارش باشی!

عشق آن است که به یادش باشی.

 کاش

! قلبم درد تنهايي نداشت

 سينه ام هرگز پريشاني نداشت

 کاش!

 برگهاي آخر تقويم عشق

 حرفي از يک روز باراني نداشت

 کاش!

 مي شد راه سخت عشق را

 بي خط پيمود و قرباني نداشت

اگر مي توانستم مجازاتت کنم

 از تو ميخواست

به اندازه ي که تو را دوست دارم

 مرا دوست داشته باشي

 

سکوت دردناک است.

 اما در سکوت است که همه چيز شکل مي گيرد

و در زندگي ما لحظه هايي هست

که تنها کار ما بايد انتظار کشيدن باشد.

 درون هر چيز در اعمال هستي،

نيرويي هست که چيزي را مي بيند

و مي شنود که هنوز قادر به درکش نيستيم،

هر آنچه امروز هستيم،

 از سکوت ديروز زاده شده است

 


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت


برای کسی......

 

براي كسي مي نويسم كه در تن خسته و رنجورم با نيروي عشقش ..

 

  حس نشاط و زندگي افريد..

 

  براي كسي مي نويسم كه در تنها با كلامش اشنايم و با چهره اش بيگانه..

 

  فقط اين را مي دانم كه كسي هست كه نور اميد را در دلم كاشته...

 

  اي كاش حضورش تنها در خيالم نبود...

 

  اي كاش هميشه با من بود.....

 

 

 

 

 

  

  

  اگر من و تو دو برگ بوديم..هنگام پاييز..

 

  زودتر از تو مي شكستم .. و.. مي افتادم..

 

  تا هنگامي كه تو مي افتي ....

                                      تو را در اغوش بگيرم...

 

 

         

 

 


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 22:15 موضوع | لینک ثابت


امروز هم منتظرت......

 

 امروز هم منتظرت نشستم تا بيايي.

.

  و با نگاه سبزت خاطرات روزهاي فراموش شده راانو        زنده كني...

 

  اما تو نيامدي و انتظارم بي سرانجام به پايان رسيد...

 

  كوله بارغم هايم را برمي دارم و باز مي گردم به دياري كه  به ان تعلق دارم...

 

  باز در اوج اميد و انتظار مي نشينم تا بيايي و نگاهم كني...

 

  و من نيز چشم در چشم تو       "عشق را باور كنم "

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 22:10 موضوع | لینک ثابت


غم تنهایی

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخن گوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطر الود

شکن گیسوی تو

موج دریا ی خیال

چشم من چشمه ءزاینده اشک

گو نه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر اب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران پو شانده

اسمان را یکسر

ابر خاکستری بی باران دلگیر است

و سکوت تو پس پرده ء خاکستری سرد کدورت

سخت دلگیر است

افسوس ....

 

 


 

نوشته شده توسط .•**•.ღابوالفضل تنهاღ.•**• در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 21:53 موضوع | لینک ثابت


زیر خاکستر ذهنم.......

 زیر خاکستر ذهن